امروز هفت آذر ِ و من بیست ساله شدم. نمیدونم برای این سن ِ هیجان انگیز چه انتظاری باید داشته باشم!
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
من، شهری وسیع ام
پاییز که می آید، درختانم چونان بهاران سبز می مانند.
تو،
تک درخت ِ خزان زده ام هستی
عاشق
تنها
نارنجی...
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
حالم خوبه،
حس خـوبی دارم
و
دلم میخـواد اینو به تو بگـم :)
![]()
پ.ن: عنوان، مصرعی از مولانا
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو.نگران این نباش زندگیت زیر و رو شود.از کجا معلوم زیر زندگیت بهتر از رویش نباشد؟پ.ن: آرشیو چند ماهت رو پاک کردم، تقریبا تمامی نوشته هام رو نابود کردم. چه اونایی که
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی


دل ِ من سفری طولـانی به یک جای سرسبز می خواهد...
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی

برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
منزوی و غمگین
دلم گوشه ی سه گوش ِ اتاق شده است
منروی و غمگین
دلم شبیه مسافری بی مقصد است
مچاله شده روی صندلی آخرین ردیف ِ اتوبوس
بدون مقصد
منزوی
و
غمگین...
پ.ن: عنوان از «حسین منزوی»
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
تنها کافیست «تو» این را بخوانی و بفهمی وقتی می گویم انتهای هر سطری که می نویسم، قلب ِ تو ایستاده است، یعنی چه...
شعر بی حضور ِ تو، درد است
درد بی حضور ِ تو، شب
و شب بی حضورت، بیداری و اشک و ...
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
این شب بیداری ها
این شب بیداری ها
این...
کدام پرتوی خورشید
از من و ما گذشته
از تو و تو
از قصه ی غـُصه ی همراهی و خودخواهی.
من شعر بودم
«آخر ِ قصه ام ِ اما، قصه ی آخرم این نیست»
تو سکوت
و
تاریکی ِ سه شنبه ترین صبح ِ شهریور.
آن پایان ِ مبهم پرتو، تو
این سرگردان آسمان ِ تاریک، من...
پ.ن: این واژه های ِ پریشون و دل خون کن..
برچسب: نخوابیدن,
نویسنده: بردیا ابراهیمی
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
امروز یه جورایی شبیه اون شنبه ای ِ که همیشه منتظرش بودم! می دونم شاید عالی و یا حتی خوب هم نباشه، اما این که جسارت انجام دادنش رو داشتم، یعنی من یک - هیچ از خود ِ سابقم جلو افتادم! امروز دوشنبه، دهم مهر، من به عنوان سردیبر کران، نشریه تخصصی بخش نقاشی
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی
قرار ِ ما «دوست داشتن» بود. دو دلداده ی متولد ِ پاییز. قرار بود مولانایت شوم: یک دست کتاب و شعر و یک دست، دست یار/قدمی چنان میانه ی پاییزم آرزوست... راه برویم، زیر باران، میان پیاده رو های باریک ِ پر از مردم، من بخوانم و تو گوش کنی. من بگویم چشمان پر
برچسب:
نویسنده: بردیا ابراهیمی