- تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 20:28
امروز هفت آذر ِ و من بیست ساله شدم. نمیدونم برای این سن ِ هیجان انگیز چه انتظاری باید داشته باشم!
دلم از بلندای بلند ترین شاخه ی پیچ خورده ی موهات فرو افتاده - تاریخ: 1401/4/15 ساعت: 19:46
انگار قرار است این پاییز از آن حکایت هایی باشد، که سر ِ دراز دارند!تو و لحظه هایت مدام و مدامتکرار می شوید برایم،شبیه کاج هاموج ها قرمز ها... من جایی میان ِ روزمرگی هایت ایستاده ام. با چشم هایم، که در جستجوی نگاه ِ تو اند.با خنده هایم، که تنها، کنار ِ تو از عادت دور اند. با صدایم، که تنها تو را با ن...
نارنجی بمون برام - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:00
من، شهری وسیع ام پاییز که می آید، درختانم چونان بهاران سبز می مانند.تو،تک درخت ِ خزان زده ام هستیعاشق تنها نارنجی...
آن چیز که او دارد، او داند او داند... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:00
حالم خوبه،حس خـوبی دارمودلم میخـواد اینو به تو بگـم :) پ.ن: عنوان، مصرعی از مولانا
تو به جای سیب، به من کاج و نان بربری و چای و گردو بده - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:00
این شعر از نخستین پیچ ِ میان ِ موهایت آغاز می شود. آفتاب ِ کم جان ِ پاییزی، خیره ام به تو و کاج های میان ِ دستانت.آیا اشتیاق ِ کاج های میان ِ دست ِ من را،دست من را، حس می کنی؟ این شعر با درخشش ِ لب
امید ِ آینده - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:00
بگذار زندگی با تو جریان یابد، نه بی تو.نگران این نباش زندگیت زیر و رو شود.از کجا معلوم زیر زندگیت بهتر از رویش نباشد؟پ.ن: آرشیو چند ماهت رو پاک کردم، تقریبا تمامی نوشته هام رو نابود کردم. چه اونایی که
هفت آذر ِ بیست سالگی، کاش نبینمت... - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 21:00
دستانم از جام باده و زلف یار، هر دو، خالی ست. تا چشم کار می کند این میدان، برای من از هر چه عشق، خالی ست. منشاء این دلشکستگی ها رو نمیدونم، نمیدونم چرا دلم هوای سه گوشه ی اتاقو کرده، چرا هیچ آهنگی آ
دل من یک قرار طولانی با تو در بین راه می خواهد - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
دل ِ من سفری طولـانی به یک جای سرسبز می خواهد...
این چنین حالی آرزوست - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
در هشیاری به سراغت نمی آیم، هر بار - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
دلم عصر جمعه شده است منزوی و غمگین دلم گوشه ی سه گوش ِ اتاق شده است منروی و غمگین دلم شبیه مسافری بی مقصد است مچاله شده روی صندلی آخرین ردیف ِ اتوبوس بدون مقصد منزوی و غمگین... پ.ن: عنوان از «حسین منزوی»
از سه شنبه ای که گفتم برو و رفتی... - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
سه شنبه های هفته، نفرین شده اند... تنها کافیست «تو» این را بخوانی و بفهمی وقتی می گویم انتهای هر سطری که می نویسم، قلب ِ تو ایستاده است، یعنی چه... شعر بی حضور ِ تو، درد است درد بی حضور ِ تو، شب و شب بی حضورت، بیداری و اشک و ...
از نخوابیدن های تا دیدار ِ نور وذره - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
این شب بیداری ها این شب بیداری ها این شب بیداری ها این... کدام پرتوی خورشید از من و ما گذشته از تو و تو از قصه ی غـُصه ی همراهی و خودخواهی. من شعر بودم «آخر ِ قصه ام ِ اما، قصه ی آخرم این نیست» تو سکوت و تاریکی ِ سه شنبه ترین صبح ِ شهریور. آن پایان ِ مبهم پرتو، تو این سرگردان آسمان ِ تاریک، من... پ....
پس کدوم رنگا قراره حال ما رو خوب کنن، جمشید؟ - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
باید یادم می ماند انتظار برای آمدن پاییز یعنی انتظار برای دوباره به یاد آوردنت...محبوب ِ نیمه ی پاییزم کاش از یادت بروم و نام و نشانم را فراموش کنی! آنوقت میتوانم با خیال ِ راحت رد پایت را دنبال کنم به چشمانت خیره شوم، با اشک با آه با پشیمانی و
در دست باد - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
امروز یه جورایی شبیه اون شنبه ای ِ که همیشه منتظرش بودم! می دونم شاید عالی و یا حتی خوب هم نباشه، اما این که جسارت انجام دادنش رو داشتم، یعنی من یک - هیچ از خود ِ سابقم جلو افتادم! امروز دوشنبه، دهم مهر، من به عنوان سردیبر کران، نشریه تخصصی بخش نقاشی
آرزوم بود برات کتاب بخونم - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
قرار ِ ما «دوست داشتن» بود. دو دلداده ی متولد ِ پاییز. قرار بود مولانایت شوم: یک دست کتاب و شعر و یک دست، دست یار/قدمی چنان میانه ی پاییزم آرزوست... راه برویم، زیر باران، میان پیاده رو های باریک ِ پر از مردم، من بخوانم و تو گوش کنی. من بگویم چشمان پر
چه احمقانه زنده ام، چه وحشیانه نیستی... - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
سلسله مراتب درسی و ارائه واحد های بخش ما این جوریه که ترم سه میتونی کارگاه نقاشی سطح دو رو برداری و این یعنی طبیعت، بوم، رنگ روغن و بوی تینر و تربانتین... از سه شنبه ی هفته پیش من بودم و یه بوم 80*80 و یک کار از آقای Renato Muccillo که قصد داشتم کپی
نمیدانم چه بر سر دل و مغزم آمده است - تاریخ: 1396/8/7 ساعت: 5:26
چهل و هفت سال سن دارم و دیگه یه آدم ِ جوون و شاداب نیستم. توی شهری دور از زادگاه و کشورم زندگی می کنم، میون آدمایی که نه زبونشون رو می فهمم و نه می خوام که بفهمم. برنامه زندگیم اینطوریه: صبح ها بدون زنگ ساعت، با بوق ماشین های توی خیابون سر یک ساعت هم